سگی بگذار ، ما هم مردمانیم
مولانا جلال الدین
...قصابی گوسپندی خبه شده را نذر خانقاه کرده بود،
درویشان چند روز بود چیزی بکار نبرده بودند،
گرسنگی غالب بود.چون بر سر سفره نشستند
ابوسعید گفت: دست از طعام بدارید که مردار است!...
...قصاب به پای شیخ افتاد و پوزش ها خواست
مریدان شیخ را گفتند:
از کجا دانستی که مردار است؟
ابوسعید گفت:
سگ نفس عظیم رغبت می کرد...
خلاصه شده از اسرار توحید

گرگ
گفت دانایی که: گرگ خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!
لاجرم جاری ست پیکاری سترگ
روز و شب، ما بین این انسان و گرگ
∆
زوربازو چاره ی این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست
ای بسا انسان رنجور پریش
سخت پیچیده گلوی گرگ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلبر
هست در چنگال گرگ خود اسیر
∆
هرکه گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
وآنکه از گرگش خورد هر دم شکست
گرچه انسان می نماید،گرگ هست!
وانکه با گرگش مدارا می کند،
خلق و خوی گرگ پیدا می کند.
∆
در جوانی جان گرگت را بگیر !
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری،گر که باشی همچو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
∆
مردمان گر یگدیگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند
این که انسان است این سان دردمند
گرگ ها فرمانروایی می کنند،
و آن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟...

منبع:زیبای جاودانه (استاد مشیری)