آرامش در طوفان

چون من همه آشوبی ، در تشنه ی این طوفان
 
گرگ خویش را مهلت نده ...
ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٥  

 

سگی بگذار ، ما هم مردمانیم    

مولانا جلال الدین

...قصابی گوسپندی خبه شده را نذر خانقاه کرده بود،

درویشان چند روز بود چیزی بکار نبرده بودند،

گرسنگی غالب بود.چون بر سر سفره نشستند

ابوسعید گفت: دست از طعام بدارید که مردار است!...

...قصاب به پای شیخ افتاد و پوزش ها خواست

مریدان شیخ را گفتند:                       

از کجا دانستی که مردار است؟          

ابوسعید گفت:                                 

سگ نفس عظیم رغبت می کرد...      

خلاصه شده از اسرار توحید 

گرگ

 

گفت دانایی که: گرگ خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

لاجرم جاری ست پیکاری سترگ

روز و شب، ما بین این انسان و گرگ

زوربازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلبر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را در اندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

وآنکه از گرگش خورد هر دم شکست

گرچه انسان می نماید،گرگ هست!

وانکه با گرگش مدارا می کند،

خلق و خوی گرگ پیدا می کند.

در جوانی جان گرگت را بگیر !

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری،گر که باشی همچو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یگدیگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

این که انسان است این سان دردمند

گرگ ها فرمانروایی می کنند،

و آن ستمکاران که با هم محرم اند

گرگ هاشان آشنایان هم اند

گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...

 

 

منبع:زیبای جاودانه (استاد مشیری)



 
هرکه با ما نیست . . .
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧  

 

 

گفته می‌شد: « هر که با ما نیست با ما دشمن است!»

گفتم: آری، این سخن فرموده اهریمن است!

 

اهل معنا، اهل دل، با دشمنان هم دوستند،

ای شما، با خلق دشمن! قلب تان از آهن است؟!

 

 



 
یه روز خوب
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳  

دیروز ، برای اولین بار با هم بودیم .

اون تعطیلی میان ترمی داشت و من هم استثنا کارم پیچوندم تا با هم باشیم .

 رفتیم توچال !

از آخرین باری که توچال بودم چند سالی می شد که گذشته بود .

اول تصمیم داشتیم با تلکابین بریم بالا که وقتی به گیت رسیدیم به اون صف طویلی روبرو شدیم . گرمی با هم بودن باعث شد که مسیر رو پیاده  و در ادامه ی جو گیری تا ایستگاه پنجم پیاده رفیتم .

احساس شوق و شعف رو از توی چشماش و حتی صداش حس می کردم ، اون در کنار من بود و من هیچ وقت اینا رو متوجه نشده بودم . همیشه گذرا از اون رد می شدم . شاید افکارش رو نمی فهمیدم .

بارها در طول مسیر ازش می پرسیدم که تو رو دروایسی گیر نکنه و هر جا خسته شد بگه ( مثله بعضی از کاراش که وقتی رو دنده ی لج میوفته دیگه ....) اما اصلا بروی خودش نمی آورد و مجبور شدم چند جا به بهانه ی عکس و ... نگه دارم

انگار قبلا این طور سر حال نبوده ام .

 

* بالاخره امسال هم دستمون به برف خورد ، هر چند که آسمان به هوای تهران و شاید ایران هم قهر کرد .

از اون بالا تهران ، وقتی مه نا پدید می شد ، دیدن داشت  .